تبليغاتX
اتوبان قم - مشهد
:: امام کاظم ::

 

تقدیم به خورشید هفتم ... امام کاظم (ع )

 

تنگ غروب از پس شش خورشید ، ماهی به آسمان گذرش افتاد

ماهی که ذوالفقار به دستش بود ، از خاندان آن که سرش افتاد

قامت کمان کنند شقایق ها ، تنها امید قافله ی باران

تو وامدار دخترکی هستی ، که در مقابلش پدرش افتاد

کعبه دوباره معبد تاریکی ست ، طوفان گرفته است نگاهت را

برخیز ای ستاره که ابراهیم ، در پیش پای تو تبرش افتاد

هرگز ندیده خشم تو را چشمی  ، لبخند تو نهایت زیبایی ست

یک عمر بی قرار و غزل خوان شد ، هر کس به روی تو نظرش افتاد

در انزوای مبهم زندان ها ، رفتی به سمت آینه هایی دور

پرواز کردی و پسرت آن روز ، اشکی میان چشم ترش افتاد

(علی سلیمانی )

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در شنبه 13 تیر1388 ساعت 1:42 موضوع :: شعر :: | لینک ثابت

:: دارو ::

 

اين هم محله (نصارى )...
قبل از ظهر بود كه بعد از گذشتن از آخرين كوچه محلّه (قنبر على ) در برابر آن قرار گرفت.
پيش از اين پايش به اين كوچه هاى سنگفرش كه مانند مار بزرگى بين خانه ها چنبره زده است، نرسيده بود. چاره چيست؟ بايد نزد او برود و او را در خانه اش ديدار كند. اين آمدن دشوار و از روى كراهت را تنها براى ديدن او بر خود هموار كرده است.
به او گفته اند كه خانه وى در اين محلّه است وحالا او على رغم ميل باطنى خود بايد نزد او برود. خودش باعث گرفتارى خودش شده. هرگز به ذهنش خطور هم نمى كرد كه روزى در محلّه نصارى گام بگذارد. محلّه اى كه در آن بوى عجيبى به مشام مى رسد. نمى دانست چيست، ولى اين را مى فهميد كه بوى پليدى است.. و متناسب شأن او نيست كه در هواى عفن و آلوده آن گام نهد. بوى چيزى تخمير شده كه كهنگى و جاافتادگى اش، شامّه را آزار مى دهد. بوى بد و زننده گوشت خشك شده توأم با سير.
وقتى از جلوى درهاى باز خانه هاى نصارى مى گذشت.. بوى خوشى برايش تداعى شد. رايحه لطيف عطرى كه گاه گاهى در شبهاى عبادت يا هنگام اشك ريختن بر مصائب اندوهبار و خونين سيّدالشّهداء عليه السّلام با قلبش تماس مى يافت.. آهى ناپيدا از سينه اش برآمد و چشمانش پر از اشك شد.
مدّتى است كه آن بوى خوش را گم كرده است. ناگهان آن را از دست داد؛ گويا شيشه اى بود كه در يك لحظه شكست و با خود همه چيز را نابود كرد. كاش آن روز شوم هرگز نبود و كاش آن.. نبود! پشيمانى و اندوهى برايش بجا نهاد كه راه گريزى از آن نمى جست. كاش آن روز نرفته بود! كاش ديده اش در اختيار خودش بود تا چنين او را از اوج رفعت به حضيض ذلّت نمى انداخت. اى كاش پيش از آن لحظه كور شده بود.

* * *

با پاهايى لرزان در محلّه نصارى گام برمى داشت. احساس كرد پيشانى اش از عرق پوشيده شده.. با آستين پيراهن سفيدش، دانه هاى عرق را سترد و به راهش ادامه داد.
از كنارش، دختر بچّه هايى با لباسهاى كوتاه و بى آستين گذشتند كه مى دويدند و مى خنديدند و يكديگر را با پوست خربزه هدف قرار مى دادند. دخترش (زهرا) را در ذهنش مجسّم كرد. تقريباً همسن و سال اينها بود. ده يا يازده ساله.. و به ياد مقنعه خاكسترى رنگى كه براى جشن تكليفش خريده بود و ساعت مچى كوچكى كه در آن روز به او هديه داده بود، افتاد. با خودش نجوا كرد: اگر زهرا تو را در اين محيطى كه بى حجابى و نجاست از آن مى بارد، ببيند به تو چه خواهد گفت؟ نمى گويد كه چه چيز تو را به اينجا كشانده است؟!
چاره اى نداشت جز آن كه بيايد.. موضوع خيلى روشن است و هيچ توجيهى هم نمى پذيرد. بايد برود تااو را ببيند حتّى اگر به قيمت آبرويش تمام شود. وقتى قلبش را از دست داده است، آبرو در مقابلش چه ارزشى دارد؟! هنگامى كه آن زن را با آن موهاى فروريخته بر شانه ديد از درون لرزيد، داغ شد. گويى آتش به جانش ريخته باشند. نفهميد اين علاقه شديد از كجا آمد و از كدام راه تا اعماق قلبش نفوذ كرد.
هر چه كوشيد تا از آن رهايى يابد، نتوانست. بارها و بارها به خدا پناه بُرد. بارها و بارها به صورت خود سيلى زد تا خودش را مجازات كرده باشد. چگونه عشق زنى در قلبش جاى گرفته كه هرگز گمان نمى كرد بيش از دو يا سه كلمه، آن هم به اقتضاى ضرورت و از پشت در با او صحبت كند؟! قرار بود لوازم مورد احتياج او را در غياب شوهرش محمود از بازار تهيه كند. محمود برايش دوستى چون برادر بود.. پيش از سفر حج به خاطر اعتماد بيش از حدّى كه به وى داشت همسر و فرزندانش را به او سپرده بود تا مراقبشان باشد و تا بازگشت او امور معيشتى آنان را تكفّل كند.. و حالا او عاشق زن محمود شده..! زنى با عفّت و پاكدامن كه حتّى براى خريد هم به بازار نمى رود.. يك لحظه او را ديده و دلباخته اش شده بود.

* * *

آن روز.. طبق معمول به طرف خانه آنها مى رفت كه بپرسد چه لازم دارند تا در بازگشت از بازار برايشان تهيّه نمايد. شايد يكى از بچّه ها در را باز كرده و نبسته بود و شايد آن زن متوجّه باز بودن در حياط نشده بود. وقتى به آنجا رسيد، نگاهش به درون خانه كشيده شد.. و او را ديد! كاش او را نديده بود! قلبش بشدّت زير و رو شد و احساس كرد تمام بدنش خيس عرق شده است. پريشان شد و از همان موقع آتش عشقى عجيب و حيرت آور او را در كام خود كشيد.
در نمازهايش گريست.. به درگاه خدا ناليد و از او خواست تا وى را از اين احساس گناه آلودى كه هيچ تفسير و توضيحى برايش نمى يافت، نجات دهد. روزگارش چون نهالى ترد و ضعيف در چنگال توفان، با شوقى ترسناك و اضطرابى شوق انگيز، لرزان مى گذشت. از هماندم كه او را ديده بود طعمِ آرامش و شيرينى ِ آسايش از او رخت بربسته بود.
چه كار زشتى كرده بود..! وقتى ديد در باز است بايد ديده اش را فرومى بست و با حيا و پاكدامنى چشمش را به زير مى انداخت.. نه اين كه ديده به درون خانه مردم بيندازد تا ناگهان تيرى قلبش را هدف سازد. واى از اين رنج! بايد با حراست از ديدگانش، پاسبان حرم قلبش مى شد و چون مرزبانان از دل و ديده اش پاسدارى مى كرد. امّا اكنون كه در ژرفاى خانه اش مورد تهاجم و غارت واقع شده و به اين شكل وحشتناك همه چيز را از كف داده، چه كسى مى تواند او را از اين بينوايى برهاند و نجات بخشد؟!
در اوج دردمندى به منتهاى عجز خود پى برد. چگونه از اين گودال تاريك كه چون نهنگى سياه او را بلعيده خلاصى يابد؟! عاجزى است كه توان انجام هيچ كارى را ندارد. چگونه مورى كوچك مى تواند در يك لحظه، ديوار استوار چين را خراب كرده و فروريزد. واى از اين محنت! واى از اين عذاب! واى از اين فرجام زشت! لا إله الاّ أنت ...سبحانك إنّى كنتُ من الظالمين! (خدايى جز تو نيست اى خداوند، پاك و منزهى .. و من از ستمكارانم).
خود را تصوّر كرد كه باكفن از قبر برخاسته و هراسان به سوى صحنه محشر براى ايستادن در برابر فرمانرواى دنيا و آخرت مى رود؛ در حالى كه اين عشق پليد و گناه آلود را در دل دارد! اى واى ! براى چه كسى بگويد؟! او چه بگويد؟!

* * *

در پايان يك شب سخت و جانكاه كه چون انسان محتضرى آن را به صبح رساند، ناگهان دريچه اى از نجات به روى قلبش گشوده شد. چطور تا حالا متوجّه آن نشده بود؟! فشارهاى عصبى و شكنجه هاى روحى ، كوبيدن اين در را از يادش برده بودند. بايد با تضرّع و زارى به سوى خداوند بازمى گشت.. از راههايى كه خود خدا تعيين فرموده و بايد در مى زد.. درهايى كه خود او معيّن كرده.. آن هم پيوسته و بى وقفه.
به ياد آخرين زيارت مشهد افتاد. بارها توفيق زيارت و تشرّف به آن بارگاه نورانى را پيدا كرده بود. پيش از آن كه اين فتنه بر سرش بيايد، شوق و محبّت، او را به سوى آن بارگاه بلند و آسمانى مى كشيد. از گنبد طلاى با عظمت و درخشان تا سقّاخانه هميشه شلوغ صحن عتيق، همه و همه در خاطرش جان گرفت. نيمه شب اوّل ماه ذيقعده، خودش شاهد شش معجزه بود و از چهار معجزه ديگر كه قبل از آمدنش اتفاق افتاده بود نيز برايش گفته بودند.
صحن، پر از زائر بود، زائرينى از همه كشورها و او به ازدحام بيمارانى كه پشت پنجره فولاد متوسّل بودند مى نگريست. پنجره اى عريض كه از آن، داخل روضه منوّر و ضريح مطهّر پيدا بود. باغى از باغهاى نور، سرشار از صفا و سُرور... همه مشغول تضرّع و توسّل و دعا بودند... و هر كس به زبانى .. و روشى خاصّ خود. در ميان آنان بيمارانى را ديد با مرضى مزمن يا زمين گير.
با خود انديشيد: كسى كه مى تواند به آن پيرمرد نابينا بينايى اش را بازگرداند، مى تواند قلب او را نيز روشنى بخشد. كسى كه با نگاه عطوف و رئوفش به آن كودك فلج نگريسته، او را از جاى بلند كرده و به حركت وامى دارد، مى تواند نظر لطفى به او كرده و او را هم از اين لغزش و تباهى نجات دهد.
صداى صلوات زائرين.. معجزه اى كه با آن درهاى غيب گشوده مى شود.. عطا و بخششى كه امام عليه السّلام بى حدّوحصر به حاضرين نثار مى فرمايد... همه و همه براى او تصويرهايى چنان زنده بود كه گويى هم اكنون آنها را مشاهده مى كند.
در خاطرات خود فرو رفت و به ياد آورد آن شب را كه جوان فلجى چگونه بدون عصا ناگهان برخاست و ديوانه وار فرياد كشيد: «شفا گرفتم! شفا گرفتم! امام رضا مرا شفا داد! امام مرا شفا داد!» و زوّاركه به سويش هجوم برده و اشك ريزان به بدنش دست مى كشيدند و لباسهايش را به عنوان تبرّك تكه تكه كرده و مى بردند. او معناى گريه آنها را نفهميده بود. آيا اين اشك از شادى ناگهانى ايشان بود.. يا اشك خشوع در برابر اين معجزه الهى عجيب.. اين هديه آسمانى كه محفوف به كرامت و لطف، ناگهان شامل حالشان شده بود؟! هجوم مردم به حدّى بود كه اگر خادمان حرم، روپوشى روى جوان نينداخته و او را به اتاق ويژه خدّام نبرده بودند، خفه مى شد.
وقتى مشاهدات خود را به خاطر آورد از ته دل شاد شد و چون كودكى كه در خواب مى بيند پدرش براى او هديه اى جالب آورده.. لبهايش به لبخند رضايت باز شد و اشك از ديدگانش جارى گرديد. در حالى كه سراسر وجودش را اميدى بزرگ فراگرفته بود، گفت:
ـ امام مرا هم شفا خواهد داد!

* * *

آن شب خيلى به درگاه خدا ناليد. امام رئوف را بين خود و خدا واسطه قرار داد. رئوف از القاب اوست.. از القاب ولى الله الأعظم حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام.. آن قدر ضجّه زد و زارى نمود تا خواب او را در ربود.
در خواب، درى از غيب به رويش باز شد.. و او را ديد. خود را به داخل حرم انداخت و مقابل ضريح ايستاد. هيچ كس جز او آنجا نبود. چشمش بى اختيار به ضريح به ويژه به نقطه اى دايره شكل و نورانى در درون آن دوخته شده بود. هر چه دايره گسترده تر و بزرگتر مى شد. نور آن شدّت مى يافت و بر قلب او سنگينى مى كرد. ديدگانش قادر به تحمّل اين نور كه چشم را مى زد، نبود. نورى سفيد كه شباهتى به نورهاى دنيوى نداشت. گويى خورشيدى از درون ضريح مى تابيد. چهره اى دل آرا و ملكوتى كه انوار جمال و جلال آن را احاطه كرده بود، در ميان دايره نور ديد.. شگفت زده شد. در ميان شيدايى و بُهت، صدايى را شنيد كه به او خطاب مى كند:
ـ دواى تو نزد شيخ متروك است.
تابش نور شدّت گرفت و او در همان خواب از هوش رفت.
وقتى بيدار شد، رؤيايى كه ديده بود با همه جزئياتش به يادش آمد. برقى در ذهنش درخشيد. به آرزويش رسيده بود. گمان او به امام، مبدّل به نااميدى نشده بود. او امام رئوف .. شمس الشموس.. و أنيس النفوس بود. اما چرا برخلاف گمان او خودش مستقيماً او را شفا نداد؟! چرا به ديگرى واگذارش كرد؟! اصلاً اين شيخ متروك كيست؟! تا حالا اسمش را نشنيده .. پس كجا پيدايش كند؟!

* * *

سر و صداى بعضى از زنها از داخل خانه ها او را كه داشت از محلّه نصارى عبور مى كرد، به خود آورد. يكى پسرش را صدا مى زد و ديگرى با صدايى دورگه و نخراشيده تصنيفى مبتذل مى خواند. از برابر هر درى كه مى گذرد، باز است. انگار فرقى بين خانه و خيابانشان نيست!
پس كجا خانه اش را خواهد يافت؟! چاره اى جز سؤال كردن ندارد. هر كس او را مى ديد، از ظاهرش مى فهميد كه اهل اين كوچه نيست. عبورش از اينجا سؤال برانگيز بود و مطمئن نبود كه پشت سرش حرفهايى نزنند. كس چه مى داند.. شايد همان آشنايانى كه دو روز پيش از آنها درباره محلّه (نصارى ) سؤال كرده بود هم به شك افتاده باشند!
بيشتر دوستان و آشنايانى كه راجع به او از آنها پرسيده بود.. او را نمى شناختند. امّا دوستش (ابن غفله) از آنهايى بود كه او را مى شناختند، با تعجّب و حيرت گفت:
ـ براى چه راجع به او سؤال مى كنى ؟!
اينجا بود كه فهميد سرّى در قضيّه هست، لذا با احتياط جواب داد:
ـ هيچى .. هيچى .. فقط.. فقط فكر كردم مى توانم او را ببينم يا نه؟!
ـ مى خواهى بروى پيش او؟! عقلت كجاست مرد، از خدا بخواه عاقبت بخيرت كند!
منظور ابن غفله چه بود؟! چه مى خواست بگويد؟! و (صيّاح مُدلَّل) هم طبق معمول با صدايى بلند و بى توجّه به اطرافش با لحنى طنزآميز پاسخ داده بود:
ـ چه گفتى ؟! شيخ متروك؟! از شيخ متروك مى پرسد؟! (قاه.. قاه.. قاه) از من نپرس، برو از محلّه نصارى بپرس!
دلش گرفت، و آرزو كرد كه اى كاش از او سؤال نكرده بود. با اين كه خودش به آنجا نرفته بود امّا مى فهميد منظور دوستش چيست. مدلّل ياوه گو بود.. اين دُرست.. اما به هر حال حرف او تأييدى بر حرفهاى ابن غفله بود.
امّا (مشهور سوداوى ).. بى آن كه اختيار زبانش را از دست بدهد در پاسخ گفته بود:
ـ مى گويند پدرش آدم صالحى بوده.. اما خودش .. ! استغفرالله. من او را نديده ام. امّا شنيده ام درباره اش چيزهايى مى گويند.
همه جوابها برخلاف انتظار و خواسته اش بود. آيا با عقل جور درمى آمد؟! در خواب به او امر كنند كه نزد شيخ متروك برو.. و در بيدارى چيزهايى راجع به او بشنود كه روح آدمى از آن بيزار است؟! يعنى ممكن است هر سه دوستش با هم تبانى كرده باشند تا به او دروغ گويند؟! نه، غيرممكن است. شايد خوابى كه ديده، خواب راست و درستى نبوده است. شايد به جهت وضعيّت روحى خاصّى كه داشته، اينطور ديده است. شايد هم از خوابهاى پريشان بوده.. در اين صورت بايد آن را ناديده گرفته و ديگر دوباره درباره اش فكر نكند.

* * *

به درون كوچه پيچيد. در چند مترى او مغازه كوچكى كه پيرمردى با پيراهن نارنجى راه راه و شلوارى بنددار.. در آن نشسته بود. لحظه اى درنگ كرد و پرسيد:
ـ خـ... خانه شيخ كجاست؟ شيخ متروك؟
مرد، آرام سرش را بلند كرد و با دو چشم ريزش نگاهى به او انداخته و با دست اشاره كرد:
ـ جلوتر. دست راست، در هفتم.
آه! پس اينها هم او را مى شناسند. مثل اين كه او هم يكى از همين هاست! به من گفتند كه پيش او نرو! چرا گوش به حرفشان نكردم؟! امّا .. چطور گوش كنم؟! چطور مى توانم نيابم؟! به خدا گيج شده ام.

* * *

شب بعد در حالت خواب و بيدارى دوباره درهاى غيب به رويش گشوده شد.
خود را در برابر ضريح نقره اى مشبّك ديد و چهره زيباى امام كه از ميان انوار قُدس مى درخشيد. سعى كرد بر خود مسلّط باشد و اين بار بيشتر طاقت بياورد. نورهايى كه بالا مى رفتند و نورهايى كه پايين مى آمدند او را مبهوت ساخته بود. فهميد اين نورها از عرش الهى پايين مى آيند. از عظمت آنچه مى ديد، رعب بر او چيره شد و نفس نفس مى زد. آوايى ملكوتى و فراگير به او خطاب كرد و اين بار با تحكّم بيشتر فرمود:
ـ چرا نزد شيخ متروك نرفتى ؟!
و بلافاصله صحنه خواب تغيير كرد.. امّا او تا طلوع خورشيد بيدار نشد.
بار ديگر.. اين خواب او را به حيرت انداخت. با اين چيزهايى كه مى شنيد چگونه مى توانست بين اين دو را جمع كند؟! او مى خواست از محنتى كه گرفتار آن بود، رهايى يابد. يعنى آيا راه علاجش فقط نزد شيخ محلّه نصارى بود؟! نه! استغفرالله! آنها گفتند.. آنها مى شناختندش!
و شب سوم فرارسيد. از شدّت توسّل و گريه خسته شده بود. بحران جديد، بى قرارش كرده و خواب از چشمانش ربوده بود. آمده بود راه حلّى پيدا كند.. امّا دردش دوچندان شده بود. به قول معروف آب به گِل اضافه شده بود.
ـ اى مولاى من!.. اى على ّ به موسى الرّضا..! نجاتم بده! به حقّ مادرت صديقه طاهره، فاطمه زهرا.. نجاتم بده!
از ته دل مى ناليد و كمك مى خواست. بعد هم به گريه افتاد و آنقدر گريست تا خسته شد. در آن خستگى ، احساس سنگينى و خلسه اى به وى دست داد و براى بار سوم آن سيماى نورانى هاشمى را واضح تر از قبل ديد كه با صدايى بلندتر و عتاب آميز چنان كه گويى خشمناك است فرمود:
ـ مگر به تو نگفتم پيش شيخ متروك برو. چرا نرفتى ؟!

* * *

بوى كوچه شامّه اش را مى آزرد. چند زن دم در خانه اى نشسته بودند. يكى برنج پاك مى كرد و ديگرى سبزى . بدون حيا و خجالت، بى حجاب و سربرهنه كنار خيابان نشسته بودند. يكى از آنها با نگاهى پرسشگرانه به او خيره شد و بى اختيار خنده اى تمسخرآميز و پرمعنا كرد. مرد سر بلند كرد و در دل دفت:
ـ خدايا، در برابر بلاهايت، شكيباييم ده!
شايد الآن نزديك خانه شيخ است. پنج شش خانه را پشت سر گذاشته است. احتمالاً درِ بعدى خانه اوست. شايد همين باشد. جلوى در ايستاد. در چوبى كهنه اى كه پايين اش خورده شده است. برخلاف درهاى ديگر، بسته بود. ناخودآگاه به چپ و راست نگاهى انداخت و يك قدم جلو گذاشت. دستگيره برنزى در كه جِرم سياهى آن را پوشانده بود، گرفت و بلند كرد.. سپس رهايش كرد تا بيفتد و با افتادنش صداى خفه كوبيدن در برخيزد. و يكبار ديگر.. و دوباره.
صدايى از درون خانه به گوشش خورد كه سؤال مى كرد. صداى پيرزنى بود:
ـ كيه؟!
با دستپاچگى جواب داد:
ـ منم .. منم. آمده ام شيخ را ببينم. شيخ هست؟
پيرزن جوابى نداد.. و او منتظر ايستاد. نگاهش به ديوار افتاد كه رطوبت تا بالايش را گرفته بود. نگاهش را به سوى پنجره چوبى رنگ پريده كشيد. از گرد و غبارى كه روى آن را پوشانده بود، پيدا بود كه مدّتهاست باز نشده است.
بعد از مدّتى كوتاه.. صداى جيرجير در را كه به خشكى و كندى باز مى شد همراه با صداى پيرزن كه مى گفت:
ـ بفرماييد. بفرماييد اتاق روبه رو. شيخ آنجاست.
با ترس، قدم به خانه نهاد. مثل كسى بود كه قدم در سرزمينى ناشناخته و اسرارآميز مى گذارد. وقتى جلوى اتاق رسيد كمى صبر كرد، بعد با انگشت ضربه كوچكى به در زد. صدايى به گوشش رسيد كه مى گفت:
ـ بفرماييد.
لنگه در را با دست هل داد و گشود. فضاى كم نور اتاقى در برابرش نمودار شد. پيش از آن كه داخل شود، لَختى درنگ كرد و چشمش به شيخ افتاد. چه مى ديد؟! پناه بر خدا! شيخى سپيد موى در گوشه اتاق، كودك زيبايى را بغل كرده و مى بوسيد! بهت زده شد. آيا اين گونه آشكار و بدون شرم و حيا؟! به ذهنش خطور كرد كه از همان جا برگردد. شيخ نگاهى به او انداخت و طفل را زمين گذاشت. سپس از جا برخاست و گفت:
ـ خوش آمديد.. خوش آمديد.. بفرماييد. بنشينيد.
با صدايى لبريز از خشم و انزجار پاسخ داد:
ـ نه! نه. نمى خواهم بنشينم. بايد بروم.
شيخ با نگاهى عميق به او خيره شد و او هم به چهره شيخ ديده دوخت.. مى خواست اسرار شيخ را از سيمايش بخواند. پيرمردى شصت ساله مى نمود با ريش سفيد بلند. صورتى زرد امّا شاداب داشت. در چهره اش، نوعى نشاط مى ديد كه از سن و سال او بعيد مى نمود. از ديدگانش عليرغم پرده اشكى كه آن را پوشانده بود، پرتو نورى به بيرون مى تابيد. اشك نبود. اگر كسى با دقّت نگاه مى كرد مى فهميد كه خلقش اين طور است. از حالتش تعجّب كرد.
توجّهش به ميز كوچكى كه روى زمين قرار داشت، جلب شد. روى آن شيشه اى دربسته و جام شرابى نيمه پُر وجود داشت. حرفهاى دوستانش سوداوى و ابن غفله را به ياد آورد.
كينه اش نسبت به شيخ فزونى يافت. با صدايى تحقيرآميز گفت:
ـ براى كارى آمده بودم. امّا .. امّا ديگر نيازى به شما ندارم.
سپس سرش را به زير انداخت و به گونه اى كه شيخ شنيد با خودش نجوا كرد:
ـ نزديك است ديوانه شوم!
شيخ پرسيد:
ـ چى در دلت مى گذرد؟! هر چه مى خواهى بگو.. من گوش مى كنم.
از كوره دررفت و با عصبانيّت فرياد كشيد:
ـ بله مى خواهم بپرسم! و بايد جواب بدهى !
شيخ لبخندى زد و كودك را از اتاق به سوى حياط فرستاد.
ـ گوشم با توست. گفتم كه .. به حرفهايت گوش مى كنم.
ـ راجع به تو چيزهايى به من گفتند.. و من خودم را وادار كردم كه نپذيرم.. ولى الآن .. چطور مى توانم خودم را قانع كنم در حالى كه با همين دو چشمم همه چيز را ديدم؟!
شيخ جوابى نداد و نگاهى به سوى در.. به دنبال كودك كه رفته بود، انداخت. مرد مطمئن شد كه با سؤالش شيخ را تحت فشار خواهد گذاشت:
ـ اين چه كارى بود كه مى كردى ؟! پسر بچّه؟! اگر خودم نمى ديدم باور نمى كردم!
شيخ روى زمين كنار زيرانداز پشمى چهارگوش بلندى نشست و نفس عميقى كشيد.
ـ ها.. پس تو مرتضى را مى گويى !
گمان كرد شيخ خود را به نفهمى مى زند تا بحث را عوض كرده و .. اصل موضوع فراموش شود.
ـ مرتضى ؟! من راجع به مرتضى نپرسيدم. از آن بچّه پرسيدم. مرتضى كيه؟!
ـ همان پسر بچّه، مرتضى است. او نوه من است. فرزند تنها پسرم حمزه. از وقتى پدرش مُرد، خيلى دلشكسته شده.. طفلك! چقدر دوستش دارم! وقتى مى بوسمش انگار پسرم حمزه را مى بوسم..
با عجله حرفش را قطع كرد:
ـ واقعاً نوه توست؟!
ـ چه چيزى در اين بچّه هست كه تو را به شك مى اندازد؟! گفتم كه نوه ام است.
با خود فكر كرد: من چه مى دانم.. شايد واقعاً همانطور كه مى گويد نوه اش است. بهتر بود از اول به شباهت پيرمرد با كودك توجّه مى كردم. خيلى شبيه به اوست. نه اشتباه نمى كنم. كشيدگى بينى و حالت چشم و ابرويش درست شكل اوست.
ناراحتى و آتش خشمش اندكى فروكش كرد. پرسيد:
ـ و اين جام شراب؟!
شيخ به ميز كوچك كنار دستش نگاهى انداخت و در حالى كه لبخند مى زد سرش را به سوى او برگرداند و گفت:
ـ اوه.. معذرت مى خواهم! يادم رفت كه تعارف كنم.
سپس از مايع بطرى در جام ريخت.. و آن را پُر كرد و دستش را به طرف او دراز كرد:
ـ بفرما.. بفرما.. بنوش.
آيا شيخ مى خواهد با اين روش زشت با احساسات او بازى كند؟! يا او در چشم وى تا اين حد حقير است؟! شيخ ترديد او را ديد و گفت:
ـ پاك و خوشمزه است.. بگير .. بگير.
تصميم گرفت مايع زردرنگى را كه تعارف مى كرد امتحان كند. جام را گرفت و آن را به بينى اش نزديك كرد و بوئيد. بعد انگشتش را در آن كرد.. و چشيد. مى خواست بفهمد چيست! سكنجبين بود! شربت سكنجبين! به فكرش هم نمى رسيد كه صرفاً سركه اى باشد با كمى آب و شكر. گمان نمى كرد مسئله به اين سادگى باشد!
چشمش را به زير انداخت، و خجالت كشيد. سينه اش را صاف كرد تا سؤال بعدى را بتواند آغاز كند. حالا احساس كرد اين پرسش و پاسخ به سؤال و جواب دوستانه اى بين دو رفيق تبديل شده است. پرسيد:
ـ اين دو تا .. در مورد سومى چه مى گويى ؟!
ـ سومى ؟! بپرس. هر چه مى خواهى بگو.
ـ اگر اين طور است كه مى گويى چرا در محلّه (نصارى ) زندگى مى كنى ؟
شيخ پس از سكوتى ممتد با لبخندى حزن آميز كه نشان از اندوهى ژرف داشت گفت:
ـ پسرم در حقيقت.. من در محلّه (نصارى ) ساكن نشدم.
اين حرف او را گزيد و شكّ ها دوباره به سراغش آمدند. شايد شيخ در هر موردى مى توانست او را بفريبد.. اما در اين مسئله كه واضح تر از خورشيد بود، امكان نداشت. مسئله به اين روشنى توجيه پذير نبود. با ناراحتى پرسيد:
ـ آيا خانه شما در محلّه (نصارى ) نيست؟! ايا در اين چاله طاعون زده فاسد نيست؟! اگر اينجا محلّه (نصارى ) نيست پس بگو ببينم محلّه چه كسانى است؟! بگو ديگر.
شيخ با آرامش ووقار و سعه صدر با او برخورد كرد و او درنيافت چرا هنگامى كه شيخ به او نگاه مى كرد، حدقه چشمان شيخ بازتر و اشك در آنها حلقه زده است.
ـ آرى . آرى .. آرى .
در حالى كه سرش را تكان مى داد اين كلمه را تكرار كرد. مانند كسى كه گذشته از دست رفته اى را كه غبار روى آن را پوشانيده مى خواهد بياد بياورد. بعد گفت:
ـ پسركم! همان طور كه گفتم ما در محلّه نصارى ساكن نشديم بلكه اين آنها بودند كه در محلّه ما ساكن شدند.
آيا آنچه مى شنود باور كند؟! آيا آنچه مى گويد، واقعاً ممكن است؟! با صداى بلند گفت:
ـ نمى فهمم! آنها در محلّه شما ساكن شدند؟!
ـ اين خانه اى كه مى بينى .. خانه پدربزرگم است كه از او به پدرم و از پدرم به من ارث رسيده.. خدا رحمتش كند. در اين خانه بدنيا آمدم و بزرگ شدم.
سپس به سمت راست اشاره اى كرد و ادامه داد:
ـ همسايه ديوار به ديوار ما حاج رجب صفّار بود و همسايه او حسين سقّا.. مرد خوبى بود خدا رحمتش كند. پشت سر ما هم شيخ جواد بود با آن خانواده بزرگش..
لحظه اى ساكت شد و بعد در حالى كه در صدايش حُزن و اندوه، موج مى زد گفت:
ـ رفتند. همه رفتند. بيشترشان مُردند و فرزندانشان نيز به محلّه هاى ديگر نقل مكان كردند.. متفرّق شدند. احوال دنيا همين است. شگفتى هايش را به تو مى نماياند.. آن وقت نصارى مانند مورچه ريختند و در اين جا ساكن شدند و هر يكى ، ديگرى را هم به دنبال خود كشيد. من بين آنها تنها ماندم.. خانه غريب.. همسايه غريب!
وقتى كلام آخر شيخ را شنيد، احساس شكستى تا ژرفاى قلبش دويد. شايد دلش براى او سوخته بود و در غمش احساس همدردى مى كرد. دلش مى خواست شيخ همين الآن خانه اش را عوض كرده و به محلّه ديگرى برود. حتّى آمادگى اين را داشت كه در نقل اثاث كمكش كند.
با لحنى عذرخواهانه و شرم آگين گفت:
ـ پس چرا .. پس چرا به جاى ديگرى نقل مكان نمى كني؟!
شيخ روى فرش كهنه اش جابجا شد و به ميهمانش كه هنوز ايستاده بود، گفت:
ـ در واقع پسرم.. من ماندن در اين خانه را ترجيح مى دهم.
اين بار با سكوتى پرسشگر چيزى نگفت تا خود شيخ توضيح بيشترى دهد.
ـ نخواستم به محلّه ديگرى بروم.. به محلّه آبرومندى .. مى دانى براى چه؟!
نگاهى به شيخ انداخت؛ نگاهى كه توضيح بيشترى مى طلبيد و منتظر جواب بود. شيخ گفت:
ـ نخواستم از اينجا بروم.. تا مردم به من خوشبين نباشند و يكى از آنها همسرش را به من نسپارد تا در غيابش از او نگهدارى كنم سپس عشق او در قلبم جاى گيرد و من در امانتش خيانت كرده باشم!
اى واى ! گويا در يك لحظه در تمام بدنش، سوزن فرو كرده باشند.. ايستاده بود.. ولى از شدّت برخورد با آنچه با آن روبرو شده بود، تمام بدنش مى لرزيد. چشمهايش از حدقه بيرون زده به نقطه اى نامعلوم خيره مانده بود. سرگشته و حيران و با حركتى بى اختيار، هر دو دستش را بالا بُرد و بر سر كوبيد. سپس آه عميق و طولانى كشيد، مانند كسى كه تازه به حقيقتى عذاب آور و دردناك پى بُرده باشد.. چون شيشه اى ايستاده كه از فشار انفجار شديدى متلاشى شود، از درون خُرد شد. ناگهان فرياد كشيد:
ـ واى .. واى بر من.
پيرمرد با چشمان صاف و اشكبار و سرشار از محبّتى معنوى به او كه كف اتاق نشسته و ضجّه مى زد، مى نگريست.
شيخ درست دست روى نقطه حسّاس گذاشته بود.. روى غدّه چركينى كه روزها و شبهاى زيادى باعث شكنجه
و عذاب او شده بود. او هم جز براى مداواى همين نيامده بود ولى ميزبانش ندانسته دست روى آن گذاشته و به شدّت غدّه را تركانده و دردهاى نهفته در آن را تازه كرده بود. آيا شيخ عمداً و با آگاهى از داستان او اين كار را كرده بود.. يا دست غيب موجب شده بود تا شيخ ناخودآگاه چنين كند؟!
در حالى كه مى ناليد، احساس كرد حرفهاى شيخ به طور مبهمى از درون او را منقلب كرده و تغيير مهمّى در
 او پديد آمده است. عكس آن زن از ذهنش پاك شده بود و آن عشقى را كه روزهاى زيادى ، شكنجه اش داده بود فراموش مى كرد.
اوّل باور نمى كرد. سعى كرد فكرش را جمع كرده و خاطراتش را مرور كند. شيونهاى بلند او تبديل به صداى آرام تودماغى شده بود؛ درست مثل صداى گريه بچّه اى كه در حال گريه فكر هم مى كند.
كوشيد تا مطمئن شود كه زن را مى تواند به خاطر آورد و زيبايى هاى صورتش را دوباره پيش چشمش مجسّم كند... ولى نتوانست. انگار آن تصوير در لايه اى از فراموشى ابدى مدفون شده بود. احساسى درونى به او مى گفت: تركاندن غدّه چركين به منزله مداواى آن بوده است و.. در يك لحظه بى مانند دريافت كه اين لحظه از مقدّسترين لحظات زندگى اوست.
كم كم سبك شد و گريه اش فروكش كرد و عطر خوشى فضا را انباشت.. گويا بين او و بين اين رايحه دل انگيز خاطرات شيرينى از گذشته ها وجود دارد. آرى اين همان عطرى بود كه در شبهاى عبادت و در مجالس عزادارى سيدالشهداء عليه السّلام مشام جانش را معطّر مى ساخت. هديه اى بود از عالَم بالا.. گرانترين و ارزشمندترين هديه ها و اين بار شديدتر و با نفوذى بيشتر.. آن قدر شديد كه تا اعماق وجود او را أُنس و رضايت فراگرفته بود. گويى در رواقى از رواقهاى نورانى مولايش حضرت رضا عليه السّلام در طوس ايستاده است.. و شيخ همچنان با چشمانى سرشار از محبّت به او مى نگريست.


از كتاب تولدى ديگر،
نوشته ابراهيم رفاعه، ترجمه سيد مرتضى موسوى گرماروردى
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت 3:11 موضوع :: داستان :: | لینک ثابت