سوار شدم به اتوبوسی که ...

 

جاده تاریک و آسمان خاموش ،اتوبوس از غبار رد می شد

خاطرات مسافری انگار ، از شبی ماندگار رد می شد

با خودش گفت : شاه کشور من، گر چه راه رسیدنت سخت است

پیرمردی پیاده آمده بود ، در صفای بهار رد می شد

تو بزرگ و مقدسی بی شک ، در کتابی نوشته بود ای ماه

(سر پا ایستاد نیشابور ، تا که آن تک سوار رد می شد )

انتهای صفر چه غمگین است ، روضه خوان گفت تو این شب ها

مادرت بین زائران حرم، با دلی سوگوار رد می شد

خواست از تو دوباره بنویسد ، گریه اما دهان او را بست

جاده تاریک و آسمان خاموش،اتوبوس از غبار رد می شد

( علی سلیمانی )

 


 

نوشته شده توسط علی سلیمانی در یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 19:35 موضوع :: شعر :: | لینک ثابت